خرید بک لینک
من نمیدونم چرا انقد دهن لقم.اونم نه دربارهی بقیهدربارهی خودم.نمیدونم چرا نمیتونم خفه شم و به کسی چیزی نگم و قایم کنم.از دست خودم عصبانیم و خیلی خیلی زیاد میخوام حرصمو سر خودم خالی کنم.میخوام گوش خودمو بپیچونمو بگم چت میشه اگه گاهی بتونی حرفاتو قورت بدی و داد نزنی؟

برچسب: نویسنده: النا محبی تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 2:16

هیج دل و دماغ هیچی ندارم.دلم میخواد کلمو تا آخر کنم تو یقمو و اون تو فوت کنم و در نیام چن ساعتی.چن روزی شاید.دلم میخواد وقتی از تو یقم در بیام تو باشی که بغلم کنی و دربارهی این بگی که چرا همش به بقیه

برچسب: نویسنده: النا محبی تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 2:16

امروز ۲۸ دی.رفتم زیر دوشو فکر کردم.من شدیدا به یه چیزی معتقدم.اینکه آدما اگه چیزیو بخوان برای داشتنش میجنگن.و تو نجنگیدی.تو موی همیشه قوی من ، همونی که هیچی براش مهم نبودو میتونست همه چیزو حل کنه منو

برچسب: نویسنده: النا محبی تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 2:16

امشب خیلی دلم یهویی برا شایان تنگ شده بود.شمارشو گرفتم و بوق خورد و برداشت.مطمئنم صدامو شنید و شناخت.مطمئنم فهمید نوشین اونور خطه و قطع کرد.

بعدش خیلی یهویی رفتم تو پیج اینستاشو دیدم ازدواج کرده ظاهرا.دروغ نگم اولش یکم دلم گرفت که انقد یهویی و بی خبر.اما بعدش یه چیزی و یاد گرفتم : زندگی ادامه داره نوشین.ما نباید بشینیم و غصه آدما رو بخوریم.نباید بشینیم و بذاریم بود و نبود دیگران اذیتمون کنه حتی.

و اینجوری بود که دیگه دوستی ده دوازده سالمون تموم شد آق شایان.

برچسب: نویسنده: النا محبی تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 2:16

میبینی سین؟زندگی من الان هیچ نقطهی کوری نداره.هیچ چیش کم نیست.همَرو دارم.سفر میرمخوش میگذرونم.میخندم حتی از ته دل.ولی یه وقتایی مث الان ، یه حفرهی خالی تو دلم میمونه که نمیدونم باهاش چیکار کنم.

نمیشه که مث قبل شیم.اینو خودت بهتر از من میدونی.میدونی که دیگه هیچی مث بچگیامون نمیشه.ما قول داده بودیم پا نذاریم تو دنیای آدم بزرگا و حالا هردومون پا گذاشتیم رو قولو قرارا.نمیشه که چیزی عوض شه.فقط بدون که دلم تنگه برات.برا خود قدیمیت.

برچسب: نویسنده: النا محبی تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 2:16

دیگه حتی دلم نمیخواد ازت دلخور باشم.انقد غریبه و سرد و دور شدی.انقد تلخ شدی...

برچسب: نویسنده: النا محبی تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 2:16

دلم برات خیلی خیلی تنگ شده.اما پیش خودمو دل خودم نمیخوام ببخشمت.نمیخوام یادم بره حرفای بدت.نمیخوام بذارم عذرخواهی نکرده برگردی و انگار نه انگار چیزی گفتیو دلی شکوندی.

تو منو میشناسی.میدونی چقد یه حرف سادَت مث دیگه خسته شدم یا دیگه نمیخوام تو این رابطه بمونم منو از کار میندازه.میدونی چی بگی که منو لال کنیو کور و کر.میدونی چی بگی که داغ شمو آتیش بگیرمو نتونم هیچی بگم.

از خدا میخوام کمکم کنه.فردا ساعت ۱۱ مشاوره...

برچسب: نویسنده: النا محبی تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 2:16

نوشینِ عزیز عزیزم!

آدما اول از همه باید با خودشون کنار بیان.همه چیزو ، همه مشکلا رو اول از همه با خودشون در میون بذارنو حلش کنن.احساس میکنم تو همین چند روزه چند سال عاقل تر شدم.احساس میکنم دیگه دیوونه نمیشم اگه میم بره.احساس میکنم قبول کردم که زندگی اینه.اومدن و رفتن آدما.دیدنشونو بعد دیگه ندیدشون.

من تونستم این موضوع رو با خودم حل کنم.تونستم قبول کنم اگه یه روزی دیگه نباشی تو زندگیم.دلم برات تنگ شده و میشه.اما این زندگیه میم.دنیا و زندگی ، آره بیرحمه.

برچسب: نویسنده: النا محبی تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 2:16

باشه قبوله.تو بردی.تو تونستی اونی باشی که قلب اون یکیو سوراخ میکنه و فشارش میده تا آخرین قطرهی خونش.تو بردی محمد.منم که باختم.منم که تسلیمم.

فک نمیکنم دلم به هیچ وجه بخواد چیزی درست شه.غرورم له شده و کوچیک شدم.زخمیم و خسته.دیگه فقط میخوام از دور وایسم و تماشات کنم که یکه تازی میکنی.میخوام سوزش قلبمو حس کنمو یادم نره دردشو.میخوام یادم بمونه تو بام این کارو کردی.

برچسب: نویسنده: النا محبی تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 2:16

صفحه بندی